یادداشت‌های روزانه جلال آل‌احمد- ۴۸

کدخبر: ۱۵۱۳

بکوشش: محمدحسین دانایی

 

در مرکز مسیحیت وقتی بخواهند از اسلام ذکری ­کنند، ناچار باید در کوچک‌ترین اطاق قسمت مصری و آنهم فقط در یک گنجه و آنهم فقط تیله‌شکسته‌ها را بگذارند، نه از قالی‌ها، نه از پارچه‌ها، نه از شیشه‌ها، نه از برنزها، نه از مینیاتورها. چرا، در قسمت کتابخانه در ضمن سایر کتب خطی که همه‌اش البته تورات و انجیل بود، سه نسخۀ فارسی و دو- سه نسخۀ عربی وجود داشت، با مینیاتور و جالب. دست­­کمی از آنهای دیگر نداشت. و آن سه ­نسخه فارسی، سه ­دیوان شعر بود که نفهمیدم از که‌ها بود.

در قسمت روم و یونان که چندان چنگی ­بدل ­نمی­زد (با اینکه بسیار وسیع بود و دوتا گالری بزرگ را اشغال­ کرده ­بود و شاید باین علت به چشم ­نمی‌آمد که درودیوار رم، موزه بزرگتری از همین دوره است). روی آلت مردها و پسرها را تماماً و البته به دستور پاپ اعظم، برگ مو گذاشته بودند، با گچی یا سیمانی یا زهرمار دیگری، احمق­ ها! و خنده­ دار این است که همین بلا را سرِ تابلوی بزرگ روز قیامت جناب "میکل ­آنژ" درآورده ­بودند، در "کاپل سیستین"[1]، اما مجسمه­ های زن خوشبختانه اغلب، یعنی تمام لباس داشتند و گاهی فقط یکیشان بی­ادبی ­کرده­ بود و یک پ... بیرون ­گذاشته ­بود که البته مورد عفو قرار گرفته­ بود.

طاق "سیستین"، یعنی مراحل مختلف خلقت و نیز روز قیامت را و دیگر تابلوها را البته از دور و آن فاصله ­ای که ما و همه بودیم، درست ­نمی­ شد دید، یعنی جزئیات امر از چشم پوشیده­ می­ ماند و باین طریق، آنچه در نظر اول آدم را می­ گرفت، عظمت کارها بود، نه اصالت آنها، وگرنه یک "کراواجّو" (Cravaggio) بنظر من، خیلی بهتر است تا اینهمه آب­ و تابی که بجناب ایشان و طاقشان می­ دهند. و راستش، اغلب نقاشی ­های درودیوار آنجا مرا یاد شمایل­ های خودمان می­انداخت، با ظرافتی اندکی بیشتر و اغراقی اندکی کمتر. اما در قسمت Pinacoteca [2] آنجا، اعنی مجموعۀ نقاشی ­هایش که از قرن 10-11 شروع ­می­شد و به قرن 17 ختم­ می­ شد، در حدود 1650، اکثریت با کارهای مسیحی بود، حق هم همین است، موزۀ واتیکان است. اغلب کارهای نقاش ­هایی که در بارۀ کتب مذهبی و قصص آن کاری­ کرده ­اند، "رافائیل"[3] و "کراواجو" و چندتائی دیگر جالب بودند. بقیه همان شمایل ­های خودمان. قسمت جواهرات را هم که ما ندیدیم.

اما مومیائی­ ها که حتی از گربه و سگ و عقاب مقدس هم بود. من تا بحال خیال ­می­ کردم اقلاً چیزی شبیه بآنچه در تالارهای تشریح می ­بینیم، از جسد باقی ­می­ ماند، ولی برعکس، چیزی که از جسد باقی­ مانده­ بود، بیشتر شبیه بود به ذغال نیم­ سوخته ­ای از جسد که در آن، فقط قسمت­ های استخوانی مثل دندان و ناخن و موها سالم ­مانده­ بود و هنوز می­ شد همین اسامی را به آنها اطلاق­ کرد. یک ­جا هم دل و رودۀ یک­ جسد را درآورده­ بودند پایین پایش ریخته­ بودند.

تا اینجا هر چه فکر می­کنم، می­بینم باز هم همان شرق با تمدن آرام و خالی از جوش ­و خروشش، با مجسمه ­های راست ­ایستاده یا آرام­ نشسته و خالی از پزوافاده­اش و با مشغلۀ مرگی که سراپای آنرا گرفته، نه این غرب هیاهوگر با ژست­ های مصنوعی و رنگارنگ و پرنقش ­و نگارش. مسئله ­­ای که شرق را مشغول ­کرده، ابدیت و عظمت آن و غرقه­ شدن در آن بوده­است و خود را بصورتی بوصال ­آن ­رساندن و قسمتی از خلود را دریافتن و غرب درست بعکس، گرچه نتیجۀ هر دو یکی است، ولی گویا شرق عمد بسیار کمتری در قضیه دارد و غرب متعمد است که خلق هنر می ­کند و بخود می­ بالد و اسم ­می­گذارد و امضا می­ کند و افتخار و مباهات و وسیلۀ ارتزاق، اما هنوز کسی نمی­داند که مهندس اهرام کی بوده ­است، یا معابد هندی یا هر جای دیگر شرق، یا مارپیچ قدیم بابل. روی این مطلب باید فکر کرد، چون هنوز هم که هنوز است، دنیا دچار همین دوگانگی است.

 

چهارشنبه 26 تیر -  17 ژوئیه- 10 صبح

دیروز عصر بچه ­های ایرانی اینجا بودند، "انور" با یک ­من سبیل و ریش حضرت­عباسی، "غریب"، "حنانه"[مرتضی]، "وزیری"[4]، "صدر"[بهجت]. چائی بهشان دادیم و تا ساعت  نُه خانه بودیم و بعد رفتیم بیرون، محلۀ "تراسیته­وره" در یک کافۀ ارزان شام­ خوردیم، نان و پنیر و گوجه­ فرنگی و ش... پنج ­لیتر ش... مصرف ­شد، و کله ­ها گرم ­شد و زدند زیر آواز. همه­شان را چنان غم غربت گرفته ­است که سر از پا نمی­شناسند و هر کدام بصورتی این غم را می­زدایند. "حنانه" [مرتضی] با داش­بازی و لوطی­مآبی و حرف ­هائی از قبیل اینکه موسای "میکل­آنژ"[5] همان "فردوسی" است، چون دوتا شاخ دارد و بصورت دیو است. همان حرف­ های "بهروز"[6] و "مقدم"[محمد] که لابد از راه "ضیاءپور"[جلیل] باین هم رسیده. "صدر"[بهجت] از راه خود را بدریازدن و انقدر ش...­خوردن تا استفراغ­ کند. "غریب" با آوازهایی که می­خواند و شاعرانه­ ترین و لطیف­ ترین ترانه ­های محلی را بصورت حماسی­ خواندن. "محصص"[بهمن] از راه قُدّی و کله ­خری و تظاهر به اینکه با آن دنیا بریده ­است و اصلاً با آن قهر کرده. و "انور" صدای دودانگ گرمی داشت و مقداری غزل­ خواند و خوب خواند. تا دو نیمه­ شب توی کوچه ­ها پرسه ­می­ زدیم و آواز می­ خواندیم، یعنی می­ خواندند. رفتیم به "جنی­کولو"[7] و آن چشمۀ عظیمش و بناهای یادبود "گاریبالدی"[8]­اش و امروز قرار است­ برویم "موزه برگزه"[9] را ببینیم، ولی هر چه فکرش را می­ کنم، این جناب "محصص" [بهمن] حسابی سربار خرج است، روزی بین دو تا سه­­ هزار لیر برایمان خرج ­برمی ­دارد. و هنوز هم برایش پولی نرسیده . وَ اَلمُفلِسُ فی اَمان ­الله!

 

همانروز - 3 بعدازظهر

الآن از ناهار برگشته ­ایم. ناهار در یک رستوران عمومی وابسته به وزارت دارائی خوردیم، هر یک­ نفر در حدود 340 لیر، و این ارزان­ترین ناهاری است که درین شهر می­ شود خورد. سعی ­می­ کنیم هر روز برویم آنجا. باین طریق، تحمل بار "محصص"[بهمن] هم دشوار نیست. هنوز خرجش گردن ما است.

صبح "موزۀ برگزه" را هم در قبال کارت "قریب" رفتیم، بجای 220 لیر هر نفری، فقط 40 لیر دونفری دادیم پول تمبر. همین یک امروز در حدود هزار لیر صبح تا بحال صرفه­ جوئی­ شده. ناچاریم که این طریق را ادامه ­بدهیم. و اگر از اول دچار این کره­ خر نشده ­بودیم، چه خوب بود. و چه توقع­ ها دارد! بگذارم و بگذرم. همیشه "سیار"[غلامعلی]ی یا "محصص"[بهمن]ی هست که باید جورش را بکشم، یا "فرازمند"[تورج]ی یا "نادرپور"[10]ی تا هزار جوان بی­ دست­ و پا و در عین حال، پرتوقع و برمام... دیگر!

"موزۀ برگزه" کوچک بود و جمع­وجور و در دو طبقه و هر طبقه با در حدود پنج- شش سالون. چند کار جالب از "برنینی" آنجا بود. "داود" در حال انداختن فلاخن، "دافنه"، نپتون­مانندی که سگ سه­ سر پیش پایش بود و دختری را می­ دزدید (نمی ­دانیم کدام افسانه است.) و سه ­سمبل کودکی و جوانی و پیری در یک کمپوزیسیون عمودی و حقیقت که دختری بود جاافتاده و لمیده و خورشیدی ­در دست که حق است! از Canova[11] هم یک مجسمه از خواهر "ناپلئون"[بناپارت] بود درازکشیده و نیمه ­لخت.

موزه رویهمرفته خیلی کمتر از واتیکان حجب­ و حیا داشت، و خیلی پروپیمان­تر بود و خیلی کوچک­تر. و از جناب "کراواجو" هم دو- سه ­تا تابلو دیدیم که در یکی که سر بریدۀ "ذکریا" است بدست قاتل، سر خودش را بجای سر "ذکریا" جا زده­است. لابد ادای "میکل­آنژ" را درآورده­است که قیافۀ خودش را بصورت آدمی پوست­ کنده بدست یکی از مقدسان داده­است در صحرای محشر "سیستین"! و تابلوهای دیگری از "برنینی" (پرتره­ های خودش) و "کراواجو" و نیز از [12]Dosso Dossi و [13]Bassano و  Tizziano [14]و [15]Veronese و دیگران و "روبنس"[16] و دیگران.

موزه عبارت بود از یک مجموعۀ مجسمه و یک مجموعۀ تابلو که جالب­ترین کارهایش متعلق بود به "برنینی" (در مجسمه­ سازی) و مکتب "باروک"[17] و در تابلو به "کراواجو" و "تیستیان"!

مأخذ: روزنامه اطلاعات- 5 آذر 1402

 


[1]) Cappella Sistina، کلیسایی بزرگ و معروف در شهر واتیکان

[2]) Pinacoteca (لاتین)، گالری عکس

[3]) رافائل (1520- 1483 میلادی)، نقاش و معمار ایتالیایی دوران اوج رنسانس

[4]) وزیری، نام کوچک ذکر نشده، ولی احتمالاً منظور محسن وزیری مقدم (1397- 1303 شمسی) است، طراح، نقاش و مجسمه ­ساز ایرانی که در آن زمان در ایتالیا اقامت داشت.

[5]) منظور مجسمۀ حضرت موسی است که به وسیلۀ میکل ­آنژ ساخته ­شده­است.

[6]) بهروز- ذبیح ( 1350- 1269 شمسی)، نویسنده و پژوهشگر فرهنگی

[7])Parco del Gianicolo ، پارکی در رم

[8]) گاریبالدی- جوزپه ( 1882- 1807 میلادی)، مبارز ایتالیایی در جنگ استقلال بر ضد اتریشی­ ها

[9]) موزه برگزه، یکی از مجموعه ­های هنری چشمگیر در رم که داخل پارک ویلا برگزه واقع ­شده­است.

[10]) نادرپور- نادر  ( 1378- 1308 شمسی)، شاعر، نویسنده و مترجم

[11]) کانوا- آنتونیو ( 1822- 1757 میلادی)، مجسمه ­ساز ایتالیایی

[12]) دوسی- دوسو ( 1542- 1489 میلادی)، نقاش ایتالیایی

[13]) باسانو- جاکوب ( 1592- 1510 میلادی)، نقاش ایتالیایی

[14]) وچلی- تیتزیانو ( 1576- 1488 میلادی)، نقاش و نگارگر ایتالیایی

[15]) ورونزه- پائولو ( 1588- 1528 میلادی)، نقاش ایتالیایی در عصر رنسانس

[16]) روبنس- پتر پل ( 1640- 1577 میلادی)، نقاش سبک باروک فلامانی

[17]) باروک، یک سبک هنری در معماری، نقاشی، موسیقی و مجسمه ­سازی است که بیشتر بر آزادی در طراحی و بکارگیری شمار زیاد شکل‌ها و درآمیختگی آن‌ها تأکید دارد. این روش از اواخر سدۀ ۱۶ میلادی در ایتالیا آغاز شد و تا اواخر سدۀ ۱۸ میلادی در اروپا رواج­ داشت و سپس در آمریکای مرکزی و جنوبی نیز مورد توجه قرار گرفت.

 

تولید محتوای بخش «وب گردی» توسط این مجموعه صورت نگرفته و انتشار این مطلب به معنی تایید محتوای آن نیست.

تیتر یک