یادداشت‌های روزانه جلال آل‌احمد- ۳۱

کدخبر: ۱۳۹۸

بکوشش: محمدحسین دانایی

 

شنبه ۱۵ دیماه ۱۳۳۵- ظهر

چه سرمائی! پوست ما را که کند. از چهارشنبه تا دیروز افتادم، امتلاء و بعد هم سرماخوردگی. و بعد هم سر خود مسهل خوردم و کمافی‌السابق اسهال­ گرفتم و خودم را با "بیسموت"[1] معالجه­ کردم، و هنوز ریق‌ماستی هستم.

ازین "تاتی" سه‌فصلی را نوشته‌ام. بد نشده است. خلاص ­می‌شویم از شرّش.

یکی از کره‌خرهای مدرسه یک بطر و... برایم آورده است که الان کمی ریخته‌ام و با آب قاطی­ کرده‌ام و خوردم. این زمستان هر چه دیر شروع­ شد، اما حسابی دَمَش­ داده است. پارسال کجا ازین خبرها بود. الان درست یک ماه است که این کوچۀ خراب‌شده ما که اسفالت هم شده، همین­جور یخ­ بسته است. عهدوعیال هم پس از پانزده روز خوابیدن از آن نیمچه‌تصادم، تازه امروز رفته است سرِ کارش.

این جمعه ­مان هم خراب ­شد بشنیدن اباطیل "خسرو" [دانشور] اَخُ­الزوجۀ محترم. کارش بجاهای بد کشیده. بی‌ننه- باباماندن و توی این محیط بزرگ­شدن، حسابی خرابش­ کرده. حالا دیگر رفته توی سازمان ضد اطلاعات و وابسته به رکن دو ستاد ارتش و ازین اباطیل.

از ننه- بابا هم مدتی است خبر ندارم. حالشان حسابی خراب ­بود. حالا باید روبراه­ شده ­باشند. از طرفی، احساسات و ازین اباطیل آزار می­دهد و کاری از دستم ­برآمده­ نیست، از طرفی، فکر می­ کنم عمرشان را کرده ­اند و بهمۀ آرزوهاشان رسیده­اند، کربلا و مشهد و مکه­ شان را چندین ­بار رفته ­اند و نوه­ونبیره را هم دیده­ اند والخ... و خیلی خوشبخت­تر از ما بوده­ اند، ولی بهرصورت، پدرومادرند. دویست‌تومانی این ماه برایشان مایه­ گذاشتیم.

این و... عجب گرمم کرد. از راه که رسیدم، چانه­ ام یخ ­زده­ بود و نُکِ انگشت­ هایم. حالا بهتر شده. کمرم هم زیاد درد می­ کند که لابد مالِ بواسیر یا مالِ ضعف عمومی است. دو روز شکم­روش شوخی نیست. دیگر بس است. حوصله ­ندارم. بروم "دانشنامه علائی" را بخوانم. راستی، این ترجمۀ "سیار"[غلامعلی] هم نه ترجمه ­اش زیاد خوب بود (دو- سه­ بار علامات ترجمه در آن باقی بود) و نثرش هم یک­دست نیست، خودِ کار هم زیاد جالب نبود. درست مثل "دزد دوچرخۀ" "دوسیکا"[2] برای اروپائی ممکن است جالب ­باشد، اما برای ایرانی که فقر را پشت در کوچه­ اش لمس ­می­کند و صدقه باو می­ دهد، این حرف­ ها یک­ کمی بی مزه است. هیچ­ کار جالبی نبود. کار آن یارو فرانسوی "سفر به آخر شب" اسمش چی بود؟ یادم ­نیامد، کجا و این اباطیل کجا!

 

شنبه 22 دیماه 1335- سر ظهر

"رسالۀ تاتی" آنچه­اش که با خود من بود، تمام ­است. دوشنبه هم قرار گذاشته ­ام بروم قم و برگردم و از خواهرم آنچه را نمی­ دانم، بپرسم در باره سوک­وسرور و لباس­وغذا و بعد تمامش­ کنم و تا آخر امسال درش ­بیاورم. بعد خیال­ دارم بپردازم بآن نمایشنامه دهاتی. اگر بشود و دست ­بیاید، کار بدی نخواهد بود. بهتر ازین اباطیل محققانه خواهد بود. احساس می­کنم که همین اباطیل محققانه، رنگی از "ژید"[آندره] در خود دارد. چه می­ شود کرد. در موقع چاپ، یعنی وقتی تمام­ شد، اگر بتوانم لحنش را عوض ­می­ کنم، وگرنه بهتر است تا بزبان روزنامه باشد.

دیگر اینکه سر قضیۀ "دست ­های آلوده" با "درخشش"[محمد] حرفم ­شد و بهش حالی­ کردم که درین روزها من حاضر نیستم با شرکت در چنین کاری، شریک قارت‌وقورت ­های "ایزنهاور"[3] شوم که برای خاورمیانه‌ای‌ها کاسۀ از آش داغتر شده­ است. و فهمید چه می­ گویم و شروع­ کرد بدفاع از خودش که من همچه‌وهمچه هستم و پول از کسی نمی­گیرم والخ. و حالا هم صبر می ­کنم تا ببینم کارشان روبراه خواهد شد یا نه. وقتی رپتسیون­شان[4] تمام­ شد و آماده برای صحنه شدند، خواهم­ گفت یا حق ­و حساب ترجمۀ ما را حسابی بدهند یا اصلاً نگذارند. باید یک­کمی رو را سِفت­ کرد، همچنان که تصمیم­ گرفته ­ام نگذارم این پسرعموی احمق تلفنش را ازینجا ببرد، مگر اینکه حق‌البوق ما را بدهد. اگر بخواهی همین­جور درویشی­ کنی، مالت را که می­ برند، هیچ، کلاهت را هم برمی­ دارند. باید رو را سفت ­کرد.

مجله هم که کارش تمام­ شده، مطالب شمارۀ دوم را با نمونۀ مجله داده­ ام بچاپخانه و حالا دست روی دست باید بگذاریم و بانتظار خبر آنها بنشینیم که کِی آنرا خواهند چید. و اما از پولش هیچ خبری نیست، قرار بوده­ است ماهی هزار تومان به دونفری ما بدهند که فقط صد و بیست تومانش داده­ شده و بقیه هیچ. نمی­د انم اینهم کلک است یا نه. با این طریق، نه­ تنها قرض ­ها تا آخر امسال هم تمام ­نخواهد شد، بلکه بطریق اولی، فرنگ­رفتن ­ما هم به ­اَلَک­ خواهد گ... بیا و رذالت­ بکن و کثافت ­مآبی ­های "جباری" و "پهلبد"[مهرداد] را با روپوش رنگینی مثل این مجله بپوشان و بعد هم مفت­ومجانی! خاک­برسر ما که اینقدر پست ­و زبون و محتاج ­شده­ایم! و فکرش را که می­کنم و می ­بینم این دختره از شدت دست­تنگی کم­کم دارد تغییر ماهیت می ­دهد و بصورت یک زن دیرنشین درمی­آید، راستی، دلم ­می­سوزد. چطور بود و حالا چطور شده! دست­تنگی چه بروزش آورده. حتی نمی­رود سرش را درست­ کند. نه کفشی، نه کلاهی و نه لباسی. من نمی­خرم که او بتواند و او هم می­ دانم که بهمین مناسبت نمی­ خرد و پول الآن داریم، ولی دست­ نمی­زند. امروز عصر برش ­می­دارم و می­برم و می­دانم چه کنم. الآن هفتصد تومانی پول داریم. دویست تومانش تا آخر ماه را بس است، پانصد تومانش را برایش خرید خواهم ­کرد. دیگر بس است.

 

دوشنبه 24 دیماه 1335 - یک­ونیم بعدازظهر

علیامخدره هنوز نیامده که ناهار بخوریم. باز درسش از نیم تا[5] یک­­ونیم بعدازظهر شده. دیروز "کمیلی"]باقر[ تلفن ­کرد که دوشک "دنلوپ" آلمانی برای یکی از رفقایش وارد شده و ارزان و قسطی می­شود درآورد. دیروز عصر رفتم، دیدم و پسندیدم. یک­جفت دوشک و یک­جفت بالش جمعاً به 752 تومان و امروز هم رفتم 200 تومانش را نقد دادم و باقی را در چهار قسط چهارماهه چک دادم، هشت­ تومانی هم خرج ­برداشت تا بخانه رسیدم و پهنشان ­کردیم. اقلاً خواب راحتی بشود کرد. حالا که هیچ کار حسابی نمی­ شود کرد و فقط باید بطالت ­کرد، درست­ و حسابی بتوانیم بخوابیم.

دیشب به خانۀ "سرکیسیان"]شاهین[ هم سرزدم. "محلل"[6] "هدایت"]صادق[ را یکی از بروبچه­ هایش برای صحنه درست­ کرده­ است که مدتی پیش دادند خواندم و درست­وراستش کردم. دیشب هم همانرا برایمان آوردند روی سِن، خیلی محقر و در همان اطاق نشیمن. فقط چائی قهوه­ خانه برپا بود، وگرنه کَتِه و اجاق و سماور یُخدور!‍ ولی با اینهمه جالب بود. اولین ­باری بود که در این عمر پانزده­ ساله سری­ توی ­سرها داشتن، نمایشتی را می­ دیدم که اثری از مرحوم "نوشین" [7] در آن نبود. والسلام.

مأخذ: روزنامه اطلاعات- 9 آبان 1402

 


[1]) بیسموت، داروی درمان زخم معده

[2] ) دسیکا- ویتوریو ( 1974- 1901 میلادی)، کارگردان و بازیگر ایتالیایی

[3] ) آیزنهاور- دوایت ( 1969- 1890 میلادی)، سی و چهارمین رییس­ جمهور ایالات متحده

[4])Repetition ، تمرین، تکرار

[5]) ] اصل: یا[

([6] محلل، یکی از داستان­ های کوتاه صادق هدایت

[7]) نوشین- عبدالحسین ( 1350- 1285 شمسی)، نمایشنامه ­نویس و کارگردان تآتر

 

تولید محتوای بخش «وب گردی» توسط این مجموعه صورت نگرفته و انتشار این مطلب به معنی تایید محتوای آن نیست.

تیتر یک