یادداشت‌های روزانه جلال آل‌احمد- ۱۲

کدخبر: ۱۲۳۷

بکوشش: محمدحسین دانایی

درس را دیگر کاملاً سرسری می­ گیرم. آخر سال شده ­است. همیشه همین‌طوری است، اول سال گرم و داغ و آخر سال یخ و بی­حال. کلاس ­ها را حسابی به یَل­لَلی می­ گذرانم. کمتر حرف ­می ­زنم و بیشتر یک­جا می ­نشینم.

باران دو- سه­ روز است دارد می ­بارد و حسابی هم. آن یک­ تکۀ مطبخ که سقفش کاه‌گلی است، در محل خطر است. آب چکه می­ کند. من هم نه حوصله­ دارم سنگ بخرم بدهم سنگش بزند و نه پول داریم که شیروانی‌­اش کنیم. فعلاً به امید خدا است.

این مقالۀ "گاندی"[1] را بالاخره نوشتم و دادم. برای "ملکی"[خلیل] هم خواندم. دو- سه ­جا در مسائل اجتماعی شلنگ­ تخته زده ­بودم که اطمینان زیادی به صحتش نداشتم، ولی اینطور که پیدا بود، زیاد هم چرت از آب ­درنیامد. گرچه اصل مقاله سرسری است، ولی برای درآمدن از لاک خود، یک ­تجربه­ ای است که می­ کنم. در حدود ۲۰ هزار نسخه چاپ ­می­ شود، و در کتابی که اولین مقاله ­اش شرح حال آن پدرسگ ملعون[2] است به قلم کره‌خر احمقش[3]. و بعد از شرق و غرب آدم ­های بهتری هم هستند، مثل "آبراهام لینکلن"[4] و "ستار خان"[5] که معلوم ­نیست چرا باید پهلوی هم بیایند و "گاندی" و رجال مشروطیت و غیره.

دوهفته­ ای است از "تهران­‌مصور"[6] فرستاده ­اند که با عهدوعیال بنده مصاحبه­ کنند و سربسرش می­ گذارند از این راه. با "رجا"[7] که مجله را درمی­ آورد، تلفنی تماس­ گرفتم. از من خواسته که چهارشنبه پهلویش بروم، فردا. نمی­ دانم چکار دارد، لابد می­ خواهد چیزی برای شماره عیدشان بدهم. پارسال هم بوسیلۀ "پوروالی"[8] همچه عنوانی کردند که من توی دهنشان زدم. نمی ­دانم امسال چه خواهم ­کرد، چون هنوز نمی ­دانم چه می­ خواهند. بدم نمی­ آید اگر تمام "سرگذشت کندوها" را با تصاویرش در آن­جا تجدید چاپ­ کنم. اینهم تجربه دیگری است برای درآمدن از لاک و خلاص ­شدن از اَنگی که رویم خورده ­است، اَنگ نیمه‌توده‌ای و نیمه‌نیروی سومی و غیره و غیره...

 این برادره هم فکر ما را دارد کم­کم ناراحت ­می ­کند، هر دری زده، نشده. نزدیک سی­ سالش است و هنوز دانشکده را تمام­ نکرده و تازه سال دوم است. این پدرسگ "صدیق"[عیسی] هم که پارسال باعث ردشدنش شد و هر چه کردیم، ارفاقی ­نکرد که نکرد. به ع...­خوری و ت...کشیدن افتاده، نه کاری، نه باری، نه درآمدی و آنهم در آن کاروانسرای لعنتی که عبارت باشد از خانۀ پدری! حتی اگر برای خاطر او هم شده که کاری در "تهران‌­مصور" بهش بدهند، با "رجا"[محمود] راه­ خواهم ­آمد. دو- سه­ ستون سینمایی در هر هفته اگر باو بدهند، باز خودش درآمدی دارد و دستش را بجائی بند می­ کند. برویم ببینیم چطور می­ شود. اصلاً بخاطر او بود که به "رجا"[محمود] تلفن­ کردم، مسئله مصاحبه با علیامخدره را فرصتی غنیمت ­شمردم. "پوروالی"[اسماعیل] هم آنجا کار می­ کند. به هرصورت، کوششی ­می­ کنیم. عید هم که قرار است برویم شیراز و از این "عباس دانشور"[9] که هنوز خبری ­نشده ­است. "دیدوبازدید" و "هفت ­مقاله" تا دهم اسفند قرار است درآید. "مائده­ ها" هم که تا شب عید درخواهد آمد. نمی ­دانم، لابد این­طور است. مرده­ شور این پدرسگ "یارشاطر"[احسان] را ببرد. این یادداشت­ های "تاتی" هم که باز معوق­ ماند.

پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۳۴- ۵/۹ صبح

دیشب حالم بد شد و امروز شهر نَرفتم. درس را هم البته تعطیل­ کردم. سرما خورده ­ام. سروکله سخت بهم­  ریخته. مثل اینکه توی گلویم را نمد تپانده ­­باشند، داشتم خفه­ می­ شدم که از خواب پریدم. دم­دم ­های صبح خوابم­ برد. دیروز از صبح تا غروب، نُه تا هشت شب، بیاوبرو برقرار بود. پسرعمو "مرتضی"[10] و زن احمق و ولنگ­ووازش با بچه­ هایشان صبح آمدند که با مستأجر امریکائی ­شان دعوا دارند و "سیمین" برود حل ­کند. رسماً جوابشان­ کردیم. بعد "هما"[11] و بچه ­هایش و "خسرو" [دانشور] و برادرم ناهار با ما بودند. بعدازظهر با بچه­ های "هما"[دانشور] کمی ورجه ­ورجه ­کردیم، من و "سیمین"، و همین ما را سرما داد. غروب هنوز آنها نرفته­ بودند که "هوشنگ"[12] و عهدوعیالش آمدند. بعدازظهر هم "زنجانی"[رضا] آمده ­بود که زود رفت، خدا پدرش را بیامرزد. و به هرصورت، امروز تنها در خانه مانده­ ام. دیشب هم برف آمد و حالا آفتاب است. این اباطیل "گاندی"[مهاتما] را هم امروز صبح دادم "سیمین" برد. صد و پنجاه تومان داده، این "همایون"[صنعتی زاده] معلون را می ­گویم. نوشته را داده ­بود "مهاجر"[13] مثلاً اصلاحات کرده­ بود. فهمیدم و بروی خودم نیاوردم. این یکی هم مثل او درآمده­ است. من احمق را بگو که یک ­وقتی نشسته ­ام و برای این پسره چه درد دل­ ها کرده­ ام و راجع به همین "همایون"[صنعتی زاده] چه حرف ­ها که نزده­ام! آخر کِی یاد خواهی ­گرفت که در مشگت را چِفت کنی و به این چک­‌وچانۀ بی­ صاحب قفل­‌وبست بزنی؟

پهلوی این جناب "پوروالی"[اسماعیل] و اداره­ کنندگان "تهران‌مزخرف"[14] هم رفتم. "رجا"[محمود] را که حسابی جواب سربالا دادم برای هفتگی، اما "پوروالی"[اسماعیل]. مطلب را بهش حالی­ کردم و قرار شد کتاب "سرگذشت کندوها" را برایش بفرستم، که فرستادم. دیروز ببرادرم دادم که امروز برایش ببرد، ولی گمان ­نمی ­کنم عملی بشود، چون نه جرأت ­می ­کنند و نه اگر بکنند، پولی را که من خواهم خواست، خواهند داد. خیال­ دارم حداقل هزارتومانی بگیرم و اجازه­ بدهم که ۲۰ هزار نسخه چاپ ­کنند و بعنوان هدیۀ "تهران‌­مزخرف" ماهانه به مردم بدهند. این پیشنهاد "پوروالی"[اسمعیل] بود، تا چه بشود. اگر کار این برادره بگیرد، چقدر خوب خواهد شد. "سیمین"[دانشور] هم چیزهایی درست ­کرده، برایشان فرستاده، قضیه بچه­ داری شبانه در امریکا را با شرح حال مختصر. گویا برای شمارۀ عیدشان می­ خواهند. دیگر کارمان به اینجا کشیده، ما که مجله "سخن"ش[15] را محل­ نمی­ گذاشتیم، حالا اینجا، آنهم معلوم ­نیست چیزی خواهند داد یا نه. مرده ­شور این احتیاج را ببرد. هنوز نزدیک به ده­­ هزار تومان ازین قرض کذائی مانده و هیچ امیدی هم نیست.

یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۳۴- شش بعدازظهر

برای روز ۲۴ اسفند بلیط گرفته ­ام برای شیراز. دوتا بلیط به صد تومان. "عباس دانشور" هم تلگراف ­کرده که منتظر ما است و من هم قرار بوده­ است دیروز و امروز باو تلگراف ­کنم که چه روزی حرکت ­می ­کنیم که یادم­ رفته. فردا تلگراف ­می ­کنم. کار "تهران­مصور" به اَلَک گ...، یعنی "پوروالی"[اسماعیل] ادعای احمقانه ­ای داشت، یعنی پول بسیار کمی- نصف آنچه من می­ خواستم- پیشنهاد کرد، ما هم گفتیم ولش ­کن. بهتر، راستی بهتر. آدم با این بازارهای احمقانه خراب­ می­ شود، یادش ­می­ رود که چه گُ... بوده و خیال ­می­ کند گُل­ کرده و فراموش­ می­ کند که در چاهک دنیا این کرم ­هائی که می­لولند، اصلاً قابل این نیستند که اسم آدم را هم بخوانند، چه رسد باینکه "سرگذشت کندوها" را با همۀ حماقتش برایشان چاپ ­بکنی. همان بهتر که در ۴۰۰ نسخه چاپ ­کردم و لابد نصفش هم تا بحال مانده ­است.

پریشب­‌ها منزل "گلستان"[ابراهیم] بودیم، دو- سه­ تکه از "نامه­ های فلوبر"[16] برایم خواند. کتاب انگلیسی بود. حیف، باید اینجور چیزها را بدست ­بیاورم و بخوانم. مطالب جالب و پیشگوئی ­های ادبی جالب­تری داشت. راستی، پس از آن اباطیلی که در بارۀ کتاب "گلستان"[ابراهیم] نوشتم و در "مهرگان" چاپ ­زدم، اخیراً این پدرسوخته­ های "نیل"[17] که از ک... "خانلری"[پرویز ناتل] می­ خورند، برداشته ­اند او را دَمِ چَک گرفته ­اند و حسابی فحش‌­پیچش­ کرده­ اند. لازم بود دماغشان را یک­جوری بمالیم. دادم دست "داریوش"[پرویز] فحش ­ها­شان را خواند. یا به علت اینکه آن فحش ­ها عبرة­الناس شغالان دیگر (خودش خیال­ دارد مجموعه داستان چاپ­ بزند. "همایون"[صنعتی زاده] همانطور که مرا با چاپ­زدن "سرگذشت کندوها" و فروختن آن به "ابن ­سینا" خر کرد، حالا هم دارد او را خر می­کند) است، یا بعلت اینکه می­ خواهد دلی از "شاهی"[18] بدست ­بیاورد، چون مدت­ ها است با او قهر کرده ­است، یعنی با هم سلام­وعلیک ندارند، و یا به علت های دیگر، برداشت و چیزی نوشت که دو شب بعدش "گلستان"[ابرهیم] اینجا بود و برایش خواندم و حالا داده­ام باین احمق­ های "مهرگان"ی. اگر حالش را داشتم، خودم هم دنبالش مطلبی خواهم ­نوشت.

منبع: روزنامه اطلاعات- ۱۰ مهر ۱۴۰۲​

 


[1]) گاندی- مهاتما (1948- 1869 میلادی)، رهبر سیاسی و معنوی هندی ­ها

[2]) منظور رضا شاه پهلویست.

[3]) منظور محمدرضا شاه پهلویست.

[4]) لینکلن- آبراهام (1865- 1809 میلادی)، شانزدهمین رییس جمهور امریکا

[5]) قره­ داغی- ستار خان  (1293- 1245 شمسی)، یکی از سرداران جنبش مشروطۀ ایران

[6]) تهران‌­مصور، یکی از هفته ­نامه ­های معروف تهران

[7]) رجاء- محمود  (... - 1298 شمسی)، نویسنده، روزنامه­ نگار و سردبیر وقت مجلۀ تهران­مصور

[8]) پوروالی- اسماعیل (1381- 1310 شمسی)، روزنامه­ نگار و مدیر مجله بامشاد

[9]) دانشور- عباس، پسرعموی سیمین دانشور

[10]) آل­ احمد- مرتضی، پسرعموی جلال

[11]) دانشور- هما، خواهر بزرگ سیمین دانشور

[12]) دانشور- هوشنگ، برادر سیمین دانشور که امیر ارتش بود.

[13]) مهاجر- علی ­اصغر  ( 1375- 1301 شمسی)، محقق و نویسنده

[14]) تهران­‌مزخرف، منظور مجلۀ "تهران‌­مصور" است.

[15]) سخن، نشریۀ فرهنگی- ادبی معتبر با مدیریت پرویز ناتل خانلری. این مجله در فاصلۀ سال ­های 1322 تا 1357 منتشر می ­شد.

[16]) نامه­ های فلوبر، مجموعه ­ای از نامه ­های گوستاو فلوبر، نویسندۀ فرانسوی است که توسط ابراهیم گلستان ترجمه شده ­است.

[17]) نیل، مؤسسۀ انتشاراتی

[18]) شاهی، لقب ابراهیم گلستان در میان دوستان و خانواده

 

تولید محتوای بخش «وب گردی» توسط این مجموعه صورت نگرفته و انتشار این مطلب به معنی تایید محتوای آن نیست.

تیتر یک